خلبان ایرانی که قاضی لاهه را وادار به اعتراف کرد | «خونم را بگیر؛ خاکم را نه»

  • کد خبر: ۴۲۲۳۸۱
  • ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۱:۴۱
خلبان ایرانی که قاضی لاهه را وادار به اعتراف کرد | «خونم را بگیر؛ خاکم را نه»
وقتی قاضی دادگاه لاهه با خودکارش به سمت نماینده ایران اشاره کرد و گفت «شما متجاوزید»، خلبان خلعتبری خودکار را از دستش قاپید و درس بزرگی به او داد. ماجرای این صحنه تاریخی چه بود؟

به گزارش شهرآرانیوز؛ خوب است اگر آدم‌ها حرفی می‌زنند به آن عمل کنند. آن‌وقت حرفشان گیرا، ماندگار و برای دیگران عزیز می‌شود. «حسین خلعتبری» شهید، این را یاد ما داد؛ خلبان صاحب‌سبک، تیزپرواز و مؤمنی که وقتی آتش دفاع مقدس هشت‌ساله شروع شد با وجود اینکه دعوت‌نامه‌ها داشت، جانش را برنداشت که فرار کند و برود. همین‌جا در ایران ماند و ماندگار شد. میهن‌دوستی که وقتی حرف از مردم به میان می‌آمد، می‌گفت: «کاش عزیزتر و بیشتر از جانم داشتم و تقدیم می‌کردم.» نوروز سال ۱۳۶۴ به تعطیلات نرفت؛ در پایگاه نظامی ماند، چون عقیده داشت نباید مردم را در روز‌های سخت تنها گذاشت. جانش را به مردم عیدی داد و در همان آسمان به شهادت رسید.

خونم را بگیر؛ خاکم را نه!

خلبان خلعتبری مردی که جملات وصیت‌نامه‌اش را حساب‌شده انتخاب کرد؛ آن‌قدر که جمله‌ای ننوشت مگر به آن عمل کند. گیراترین جمله، اما مربوط به همان بخش از وصیت‌نامه است که نوشت: «اگر خاک کشورم به پوتین دشمن چسبیده باشد، آن را در همین خاک وطن با خونم پاک می‌کنم.» یعنی خون و جان می‌دهیم، اما حتی به همین اندازه، ذره‌ای خاک نمی‌دهیم. می‌گویند که سهم خلبان‌ها از یک کشور، آسمان آن است؛ اینجا، اما خاک ایران از عشق خلبان خلعتبری به خودش باخبر بود و کیست که نداند عشق به خاک در این سرزمین یک‌طرفه نیست؛ دل به دل راه دارد. خاک ایران عاشق خودش را دوچندان در آغوش کشید؛ خلبان خلعتبری دو مزار دارد که قصه جالبی برایش نوشته‌اند. حکایت عشق او به این خاک شبیه همین جمله کوتاه است که: «خونم را بگیر؛ خاکم را نه!»

یک سر به هوای حسابی حواس‌جمع!

سال ۱۳۲۸ در روستای «بصل‌کوه» رامسر پسری متولد شد که عاشق کوه، دشت و طبیعت بود. پسرکی سر به هوا که آخرِ سر، تقدیرش در همان هوا رقم خورد. سر به هوایی او با بقیه هم‌سن و سال‌هایش، اما یک فرق ویژه داشت؛ او بازیگوش و کم‌دقت نبود، برعکس، زیادی دقیق و شجاع بود. از بدنش تنها پاشنه‌های پایش بود که زمین را لمس می‌کرد. شب و روز خودش را آن بالا‌ها در آسمان می‌دید؛ بالای ابرها. او عاشق آسمان بود و دنیا کی توان مقابله با رویای کودکی را دارد که بی‌تردید خودش را در آسمان و مالِ آسمان می‌بیند؟ حسین خلعتبری مکرم، عاشق پرواز بود. سال‌ها بعد آرزوی دوره کودکی، لباس واقعیت پوشید و دوره‌های پیشرفته خلبانی را در آمریکا گذراند. قبل از رفتن به مادرش وکالت داد همه حقوق ماهیانه‎‌اش را به محرومان بدهند. از کودکی که تا دیده دست بخشنده پدر و مادر، دامن پرسخاوت زادگاهش و مهربانی مردم با هم را دیده و دل‌رحمی‌اش او را مشهور به مهربانی با فقرا کرده بود، دوست و آشنا و نزدیکان انتظاری جز این تصمیم را نداشتند.

نگهبانی خاک از آن بالا‌ها

هوش حسین خلعتبری در دوره آموزش خلبانی سبب شده بود به‌عنوان دانشجوی ممتاز و زبانزد استادان شناخته شود. مهارت و تیزپروازی او روی جنگنده‌های فانتوم اف۱۴ باعث شد در دوره آموزشی شلیک موشک «ماوریک» (موشک هوا به سطح) پذیرفته و در این دوره چنان موفق شود که به او لقب «حسین ماوریک» بدهند. همان‌وقت‌ها نیروی هوایی آمریکا برای نگه داشتن نخبگانی مثل او مقدمه‌چینی می‌کرد و زمینه را فراهم می‌ساخت. او، اما عاشق پنبه‌های ابر و مخمل آبی آسمان ایران بود؛ اما بیشتر از همه، نمک‌گیرِ خاکش. می‌گفت باید برگشت و دِین را به این مردم و این سرزمین ادا کرد. خلبان جوان دوست داشت وقتی آن بالا‌ها پرواز می‌کند، پاسبان خاک ایران باشد. رفقایش در مدح او می‌گویند که به شوق تماشای خزر، خلیج‌فارس، دیدن دشت و جنگل و بیابان‌های ایران پرواز می‌کرد و جور عمیق و عجیبی به این خاک عشق و تعصب داشت. او آسمانی‌ترین نگهبان این خاک بود.

موسی‌های ایران در خانه فرعون!

آمریکا در جنگ عراق علیه ایران (به عبارت بهتر؛ تعرض صدام و بعث به ایران) از هیچ فتنه و نخوتی کم نگذاشت. ابرقدرتی که بهمن ۱۳۵۷ مردم با مشت گره‌کرده و شعار «الله‌اکبر» او را از کشورشان پرت کرده بودند و اردیبهشت ۱۳۵۹ خدا با شن‌های بیابان طبس؛ عملیات «پنجه عقاب» گروه دلتایش را شکست جانانه‌ای داد؛ معلوم بود که آرام نمی‌نشیند. هر کار بتوانند می‌کنند تا هژمونی خدشه‌دار شده را ترمیم کنند و انقلاب نوپای اسلامی ایران را شکست دهند. برای همین بود که با برنامه‌ریزی، تحریک و حمایت آمریکا، پایان شهریور ۱۳۵۹ جنگ میان رژیم بعث عراق و ایران آغاز شد.

اما کار خدا را ببین؛ آمریکا کِی فکرش را می‌کرد جوانانی که در دوره پهلوی خودش در نیروی هوایی خودش آموزش داده بود، قرار است در جنگی که به‌نحوی او به راه انداخته، سینه آسمان را چاک بدهند و دشمن را ادب کنند؛ موسی‌های ایران در خانه فرعون!

جایی دفنم کنید که میرزا جنگید

حسین خلعتبری یکی از همین موسی‌ها بود. وقتی به‌عنوان خلبان به ایران برگشت، پروازها، مانور‌ها و عملیات‌های هوایی او را زبده‌تر کرد. کمی بعد که جنگ تحمیلی رژیم بعث علیه ایران آغاز شد، با اینکه پیشنهاد‌هایی از نیروی هوایی کشور‌های دنیا داشت، خودش را مدیون کشور می‌دانست. سر نترس و دل شجاع شهید خلعتبری را کلمات کتاب «آسمان، دریا را بلعید» (خاطرات شهید که سال ۱۳۷۸ توسط نشر شاهد به قلم «رحیم مخدومی» گردآوری و منتشر شده) بهتر به تصویر می‌کشد: «ما می‌جنگیم برای بقای بچه‌ها در آینده تا در رفاه بیشتری زندگی کنند؛ نه اینکه برای شخص خودمان. چون ما زندگی‌مان را کرده‌ایم. در ازای دِینی که داریم باید بجنگیم و بمیریم.» او می‌گوید مردن در راه دفاع از وطن و ادای دِین به میهن، افتخار بزرگی است. خلبان خوش‌غیرت، شیار کوه‌های کشورش را عاشقانه دوست داشت. مثل عشق فرزندی به مادر؛ عشقی عمیق. از آن بالا به ستاره‌ستاره شدن آبی خزر و خلیج‌فارس نگاه می‌کرد. برفراز جنگل‌ها و کوه‌های پوشیده از درختان شمال کشور که پرواز می‌کرد، قصه میرزا کوچک‌خان را مرور و در بوشهر دلاوری‌های دلیران تنگستان را از ذهن که نه، از قلب و وجودش می‌گذراند. او به تاریخ مقاومت ایران علاقه و مطالعه داشت؛ آن‌قدر که محل مزارش را جایی انتخاب کرده بود و نوشته بود: «اگر حتی ذره‌ای از گوشت و استخوان بدنم باقی بماند را در فلان بلندی زادگاهم دفن کنید؛ همان‌جایی که میرزا کوچک‌خان با دشمن جنگید.» آمریکا کِی فکر می‌کرد خلبان‌هایی که تربیت می‌کند، تیر غیب خدا می‌شود در پیشانی‌اش؟ خلبانی که شیرازه وجودش این بود: برای ایران باید میرزای جنگلی دیگری باشم.

مصاحبه به‌یادماندنی کمان ۹۹

اول مهر ۱۳۵۹؛ درست دومین روز از آغاز دفاع مقدس هشت‌ساله، عملیات گسترده‌ای از سوی نیروی هوایی ارتش با نام «کمان ۹۹» انجام شد. حدود ۲۰۰ فروند هواپیمای جنگی ایران به پرواز درآمدند؛ ۱۴۰ فروندشان از مرز عبور کردند و به مواضع دشمن بعثی در عراق حمله کردند. یکی از فرماندهان و خلبانان آن عملیات کوبنده، «حسین خلعتبری» بود. او ۷ روز بعد از این عملیات در مصاحبه با روزنامه «کیهان» گفت: «خلبانان نیروی هوایی عملاً ثابت کردند که از هیچ صدامی واهمه ندارند و روحیه‌شان بسیار عالی است.» او با تسلط خوبی به ادبیات روان‌شناختی جنگ در نخستین روز‌های تهاجم بزرگ بعث به ایران، به مردم روحیه داد که ما فقط در حالت دفاعی نیستیم، بلکه قدرت تهاجمی هم داریم: «هواپیما‌های عراقی به خاک ما تجاوز می‌کردند و ما تنها به تعقیب آنها می‌پرداختیم؛ ولی بعد از آن به ما مأموریت‌هایی داده شد که پایگاه‌های نظامی عراق را بمباران کنیم. این پایگاه‌ها درست در قلب عراق قرار داشت و ما مأموریت خود را با نهایت موفقیت بدون اینکه کوچک‌ترین ضربه‌ای به ما وارد شود، در خاک عراق انجام دادیم.»

قاتل اوزا؛ بهترین خلبان اف۴ جهان

مردِ ادعا‌های توخالی نبود و زمانی که حرفی می‌زد، سند بود. دشمن او را خوب شناخته بود. بعثی‌ها برایش یک نام خاص گذاشته بودند: «قاتل اوزا». او به شکارچی ناو‌های اوزای عراقی معروف شده بود، برای همین برای زنده و مرده‌اش جایزه گذاشته بودند. «اوزا» یا «اوسا»، کلاسی از قایق‌های موشک‌انداز و پرکاربرد در نیروی دریایی وقت جهان و عراق بود. با توجه به تهاجم آبی بعث از طریق اروند و احتمال شیطنت از سمت خلیج‌فارس، لازم بود چیره‌دستانه دشمن را ادب کرد. به‌همین‌دلیل، خلبان خلعتبری که نامش در میان هم‌رده‌های نظامی خودش در جهان ستاره‌دار بود، شجاعانه وارد میدان شد و بار‌ها دشمن را ادب کرد که نامش به «قاتل اوزا» معروف شد. شهید خلعتبری در میان نیرو‌های هوایی جهان و دانشگاه‌های نظامی، نامی شناخته‌شده و صاحب‌سبک است. سال ۲۰۰۶ یکی از مجلات جنگی آمریکا، ویژه‌نامه‌ای درباره مهارت‌های پروازی، ابتکار عمل و خلاقیت‌هایش منتشر و او را بهترین خلبان اف۴ جهان معرفی کرد.

روحم پاسدار این مرز و بوم است

او از جمله اولین خلبان‌هایی بود که بعد از حمله هوایی عراق به فرودگاه مهرآباد، به بغداد حمله کرد. پزشکان او را به‌خاطر پرواز‌های متعدد و پی‌درپی و فشار‌هایی که بر جسم او وارد شده بود، از ادامه پرواز منع کردند؛ اما کسی که در وصیت‌نامه‌اش خطاب به مادرش نوشته بود: «اگر ذره‌ای از خاک وطنم به پوتین سرباز دشمن چسبیده باشد آن را با خون خود در خاک وطن خواهم شست...»؛ سرلشکر خلعتبری مردم ایران را عاشقانه دوست داشت و آرزو کرده بود کاش عزیزتر از جان داشت تا آن را برای مردم و کشور فدا کند. او بیشتر مبارزی معاصر بود تا خلبانی صرفاً خوش‌پرواز و فنی.

محل دقیق مزارش را خودش انتخاب و وصیت کرده بود: «در ولایت خودمان «شیرود» کوهی است که می‌گویند «میرزا کوچک‌خان» آنجا علیه دشمن جنگیده است. اگر افتخار شهادت پیدا کردم، آنچه از من باقی ماند، حتی اگر ذره‌ای از گوشت بدنم باشد، در کنار قله آن کوه دفن کنید تا روحم هم پاسدار این مرز و بوم باشد.» حالا هر کس به مزار او سر می‌زند، دستی به نشانه ادب به سنگ مزارش می‌کشد؛ درست پیش چشمان تیزبینِ روح خلبانی که از نوک قله، دیده‌بان ایران است. خلعتبری هنوز هم سری در هوا دارد و ریشه‌ای در خاک.

خلبان، درس قضاوت به قاضی داد

او صرفاً یک خلبان نبود؛ در مقامی شبیه به یک دیپلمات هم از حق ایران در دادگاه «لاهه» دفاع کرد. مدتی از جنگ گذشته بود که خلعتبری برای دفاع از حقوق ایران که درگیر جنگی ناخواسته شده بود، به‌عنوان نماینده ویژه ایران در دادگاه بین‌المللی لاهه شرکت کرد تا در برابر دولتمردان غربی و عربی از حقوق ایران دفاع کند. او با ابتکار عملی جالب، حقانیت ایران را در جنگ ثابت کرد. قاضی دادگاه با خودکاری که در دست داشت، به حالت خطاب و تحقیر به سمت خلعتبری (نماینده ایران) اشاره کرد و گفت: «شما متجاوزید!» مدافع وطن، ناگهان با خشم خودکار قاضی را گرفت. قاضی اعتراضی شدید کرد و خلعتبری در پاسخ گفت: «این خودکار ممکن است که ارزش مادی ناچیزی داشته باشد. وقتی من آن را از شما گرفتم عصبانی شدی. از آن نگذشتی و در مقابل زور از خودت دفاع کردی آقای قاضی! چطور ما از کشور و ناموسمان در مقابل تجاوز بگذریم و از خودمان دفاع نکنیم؟!» قاضی لحظه‌ای مکث کرد و گفت: «حق با شماست.» مأموریت او در دادگاه لاهه ۲ ماه بود؛ مدت مناسبی که دشمن برای وسوسه او برنامه‌ها ریخت. او به وسوسه‌ها پشت پا زد، ادامه کار را به کاردار ایران در سوئیس سپرد و بعد از ۱۵ روز به ایران برگشت. وقتی پرسیدند چرا تا پایان مأموریت نمانده، گفت: «نمی‌توانم شب‌ها و روز‌ها را در سوئیس با آرامش طی کنم در حالی که جنگنده‌های دشمن آرامش را از هموطنانم گرفته‌اند.»

دو آغوش برای یک پیکر

تعطیلات نوروز سال ۱۳۶۴ نزدیک بود. او برخلاف اصرار‌هایی که: «تو برو به خانواده و اقوامت سر بزن، ما هستیم»، در پایگاه ماند: «این شرایط بحرانی است، مردم هر لحظه به کمک ما نیاز دارند. وجدانم اجازه نمی‌دهد که آنان را تنها بگذارم.» اول فروردین ۱۳۶۴، خلعتبری شیفت پایگاه سوم شکاری همدان بود. صدای آژیر‌ها بلند و در پایگاه آماده‌باش شد. اطلاعات از درگیری در سقز خبر می‌داد. پرواز برای تنبیه و تعقیب متجاوز انجام شد. حسین خلعتبری مکرم، در منطقه سقز کردستان با دو فروند «میگ۲۳» و یک فروند «میگ۲۵» دشمن درگیر شد. موشکی به هواپیمایش برخورد کرد. او فرصت اجکت پیدا نکرد. پیکرش را در قله میرزا کوچک‌خان (گلزار چهل شهیدان رامسر) به خاک سپردند. سر شهید هنگام اصابت موشک از بدنش جدا شده و بعد از مدتی پیدا شد. برای همین از بیت امام (ره) کسب تکلیف می‌شود که آیا سر به پیکر او در رامسر ملحق شود؟ که فرمودند: «صلاح نیست نبش قبر کنید. سر مطهر شهید را در همان محل؛ شهر سمگل دفن کنید.» نوع شهادت او بی‌شباهت به استعاره ادبی نیست؛ سر به هوای حواس‌جمعی که قلبش برای حتی یک ذره از خاک این کشور طوری می‌جوشید که خونش به جوش می‌آمد. برای همین خاک وطن، میهن او را دوبار به آغوش کشید؛ یک‌بار در قله‌ای در شمال و باری دیگر در محل سر باختن؛ سقز.

منبع: فارس 

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.